نشاط دهر به زخم ندامت آغشته است
شراب خوردن ما شیشه خوردن است اینجا
پردهی شرم است مانع در میان ما و دوست
شمع را فانوس از پروانه میسازد جدا
از دل خونگرم ما پیکان کشیدن مشکل است
چون توان کردن دو یکدل را ز یکدیگر جدا؟
میکند روز سیه بیگانه یاران را ز هم
خضر در ظلمات میگردد ز اسکندر جدا
میشوند از سردمهری، دوستان از هم جدا
برگها را میکند فصل خزان از هم جدا
تا ترا از دور دیدم، رفت عقل و هوش من
میشود نزدیک منزل کاروان از هم جدا
از متاع عاریت بر خود دکانی چیدهام
وام خود خواهد ز من هر دم طلبکاری جدا
چون گنهکاری که هر ساعت ازو عضوی برند
چرخ سنگیندل ز من هر دم کند یاری جدا
.....
....
...
..
.
صائب تبریزی
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر